حسن حسن زاده آملى

12

هزار و يك كلمه (فارسى)

كيمياگر از اكسير التفات خويش بدن خود را همرنگ روح گرداند و باقى و دايم سازد بديع و بعيد نباشد بلكه بر خلاف آن عجب باشد . آنان كه منكر وجود ذيجود آنحضرتند و لفظ مهدى و صاحب الزمان را تأويل مىنمايند از كوردلى ايشان است و إلّا به اندك شعور چه جاى انكار آنست وَ اللَّهُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ . اگر دل كه عرش رحمن است به سوى آسمان حقيقت دهن باز كند و خواهان شروق نور حق شود البتّه خداوند فيّاض دهن باز را بىروزى نمىگذارد بلكه روزى قلب كه آب حيات علم است همواره از آسمان حقيقت فرومىريزد و حقيقة الحقائق فيّاض على الاطلاق است ، كوتاهى و قصور از اين سوست نه از آن سو . غرض اينكه ما نمىگيريم نه او نمىدهد . بتعبير باقر علوم النبييّن ( ع ) قلب منكوس است كه دل سرنگون است ، چون كاسه‌ى وارونه است كه دهن آن به سوى زمين و پشت آن به سوى آسمان است باران كه ببارد قطره‌اى از آن نصيب چنين كاسه نمىشود و ظرف ديگر دهن آن به سوى آسمان باز است و باندازهء گنجايش خود از آب باران بهره مىگيرد دلها با باران رحمت رحيميّه اينچنين‌اند . اگر حال دارى بيا باهم به گلشن راز برويم كه بوى اين مشهد و مقام را بايد از آن گلشن استشمام كرد : شراب بيخودى دركش زمانى * مگر از دست خوديابى امانى بخور مى تا ز خويشت وارهاند * وجود قطره با دريا رساند شرابى خور كه جامش روى يار است * پياله چشم مست باده خوار است شرابى را طلب بىساغر و جام * شراب باده خوار ساقى آشام شرابى خور ز جام وجه باقى * سقاهم ربّهم او راست ساقى طَهور آن مىبود كز لوث هستى * ترا پاكى دهد در وقت مستى همه عالم چو يك خمخانهء اوست * دل هر ذرّه‌اى پيمانهء اوست خرد مست و ملايك مست و جان مست * هوا مست و زمين مست و زمان مست جهانى خلق از او سرگشته دائم * ز خان و مان خود برگشته دائم يكى از بوى دردش عاقل آمد * يكى از رنگ صافش ناقل آمد